![]() |
| چگونه باورهای انسان فرو می ریزد؟؟؟ | ||
|
باورم نمی شد، صدای او بود؟؟؟ باورم نمی شد ... در صدایش شیطنتی آرام، گهگاهی چشمک می زد، خودش می خواست پندارم خواب بودن تمامی احساساتش باشد، می خواست که من گمان کنم او با گذشته هزاران سال فاصله دارد ... چهره اش آرامش عیسوی به من می بخشید آن سالها و اینک صدایش آرامش را از خود تکانده بود ، سعی کرد از پله ها آرام آرام بالا رود و بر بال ابرها بنشیند و به من بنگرد، اما من راه را می دانستم ، برخاستم و بالا و بالا و بالا تر رفتم: ایده آل ... به گفته دیگران او می توانست یک فرد ایده آل باشد، به او گفتم شاید این پندار آغازگر راهی باشد برای او ، اما ایده آل بودن مطلق نیست نسبی است. او نمی تواند همیشه اینگونه باشد ، به یقین همیشه فردی حضور دارد که انکار کندش ... ضربه را زدم، البته ناخواسته آرام شد و دیگر سخنی از خلوتی که تنها سکوتش را سخن دو همراه بشکند به زبان نیاورد ، گفت که اینک سازی می نوازد ، سازی که سنت ها را ، باور او را ، اعتقاداتش را می شکند و در نواختن و نوازشش برتر شده است آه که چقدر از باورهایش دور شده بود، تمامی باورهای مرا نیز فرو ریخت می خواست بداند دوستش دارم و گفتم تا جایی که ایمانم لطمه نخورد آری ...
و رفت ، رفت تا در سکوت خلوتش به باورهایی نو بیندیشد ... رفت ... |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 8:42 توسط پروانه عاشق
|
|
||