![]() |
| تنها با یاد | ||
|
بیشه ای بیش از پیش تنها و خاک بوی نمی داشت آغشته به عطر آغوشش که خوفناک به خفتگان آرام می بخشید و او همه تن چشم درد اینجا بود که بیش می دید و بیش دیده می شد و زن این را می دانست صدای سوختن چوبها در آتش امیدی بود که روشنا باقی خواهد ماند و روشنا روزنه ای که می توانست آرزوها را ببیند که به کنارش می آیند آرزوهایی از جنس لطیف برگ اکالیپتوس در این آرزو زبان گنجشک جیک جیک می کرد سرو می ایستاد و بادام .... چه سخاوت داشت در رویاهای آن زن "مردی که مرده بود" باز شکل گرفت افسانه ای که تمام پندار جوانیش با آن آمیخته بود و اینک بادام سخاوتمندانه روغنش را به زن بخشید و دستان زن بر قداست اندام آن مرد بوسه زد مردی که مرده بودنش پنداری بود که می رفت می رفت تا در دورترین دور گم شود او به دستان زن و به عشق دستان او زنده شد روغن بادام و تقدسی تا به ابد دستانش پیچ و تاب اندام زنانه اش را ستود باورش نمی شد هنوز می توانست نقش عشقه آفریند هنوز می توانست اندامش گرم شد و آغوشش گرمتر آنچه را داشت تقدیم قداستی کرد که باورش داشت و اینک هیچ نمی خواست او سالها انتظار را در "دوستت دارم" معنا کرده بود
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 14:59 توسط پروانه عاشق
|
|
||