![]() |
|
افلاطون می گويد: " اگه با دلت چيزی يا کسی رو دوست داری آن را زياد جدی نگير، ارزشی ندارد، زيرا كه کار دل دوست داشتن است، مثل کار چشم که ديدن است، اما اگر يه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگر عقلت عاشق شد، بدان که داری چيزی را تجربه می کنی که اسمش عشق است. بگذار سرم را بگذارم رو سينه ات با سرانگشت محبتت گيسوانم رو به بازي بگير و به آرامشي فكر كن كه عشق با خودش مي آورد مي بيني موهايم چه موجي دارند؟؟؟ آرامش ببخش! من گرمي دستانت را احساس مي كنم از سرانگشتانت اشتياق مي بارد سينه ي تو دشت يك دشت سبز بگذار تمام رخسارم در دشت سينه ات گم شود دستانم اشتياق دستانت را مي خواهد من عشق را مي فهمم مي توانم حروفش را با انگشتانم هجي كنم من مي خوانم و تو بشنو سكوتي ديگر نيست عشق فرياد مي كند من گمگشته دشت فراخ سينه تو و تو در عمق درياي گيسوانم و چشمانم در دلهره عاشقي غرقه التهاب در تمام تن لبها سكوت مي كنند و چشمان سخن عشق مي گويند و تو عاشق تر مي شوي و من عشق را دگر بار بر تن مي كنم عشق به رنگ آسمانهاست عشق مملو از گلهاي صورتي است و شكوفه هاي زرد عشق به سرسبزي دشت آرزوهاست عشق اگر سياه نيز باشد جز عظمت نيست عشق چون حركت مورچگان است تمام تنت را تسخير مي كند تو با معشوق و او با تو يگانه مي شود ديگر من بي معناست ديگر تو وجود ندارد ما سرود عشق مي خواند ما در زمزمه آبشاران شريك مي شود ما نغمه پرندگان را ديگر مي فهمد ما آشياني مي سازد در كنار نهر در آنجا كه كوه عظمت عشق را يادآور است در آنجا كه بيكرانگي دشت يعني گستردگي عشق ما ديگر عشق را مي فهمد براي او عشق يعني عشق و ديگر هيچ تمام اين عشق تقديمت تمام اين عشق
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 8:19 توسط پروانه عاشق
|
|
||