![]() |
| علی ... | ||
|
ز ليلی من شنيــــــدم يا علی گفت به مجنون چون رسيدم يا علی گفت که هر ديوانه ديـــــدم يا علی گفت به گو ش غنچه ديــدم يا علی گفت دعائی کرد او هـــــــم يا علی گفت چـــو بر خـــاست آدم يا علی گفت زبس بيچــاره مـــريـم يا علی گفت يقينـاً ابن ملــجـــــم يا علی گفت
نيافتم هیچ مردی جز او نیافته ام ... این روزها، از رفتن مردی سخن می رود که بی آنکه دیده باشمش، او را مرد می دانم ... "علی" را می گویم،علی مردی که دستان پینه بسته اش راز امامتش بود ... "علی" ... یادت می آید، یادت می آید به نشان مهر می خواستی کتاب سخنانش را به من ببخشی ... من نخواستم، من او را بی آنکه کلامی بگوید با دلم احساس می کنم، من او را از تو که از بر می کنی حرفهایش را ، بیشتر می شناسم، من می خواهم در راهی که برگزیده ام چون او باشم، من عاشق باقی خواهم ماند ... و باز و باز و باز بیشتر از همیشه "علی" را دوست خواهم داشت بر او سلام ... مهربان! بیش از چهل گذشت می دانم ... اما می دانم که ارزشش را دارد تا همه عالمیان بر او سلام بفرستند ... می توانی با تمام عظمتش دستانش را در دستانت بفشاری و بر او سلام بفرستی! |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 15:58 توسط پروانه عاشق
|
|
||