تبليغاتX
عشق امدنيست نه آموختني
  علی ...  

 

ز ليلی من شنيــــــدم يا علی گفت

به مجنون چون رسيدم يا علی گفت
مگر اين وادی دارالجــــنـون اســت

که هر ديوانه ديـــــدم يا علی گفت
نسيـــــمی غنچه ای را باز می کرد

به گو ش غنچه ديــدم يا علی گفت
چمن از ريزش بــــــاران رحــــمت

دعائی کرد او هـــــــم يا علی گفت
خمير خاک آد م را ســر شتنــــــد

چـــو بر خـــاست آدم يا علی گفت
مسيـــحا هم دم از اعجــاز مــی زد

زبس بيچــاره مـــريـم يا علی گفت
علی را ضر بتی کـــــاری نمی شد

يقينـاً ابن ملــجـــــم يا علی گفت
مـــگـر خيبر ز جايش کنده می شد
بــــدان آنجا علی هم يا عـلی گفت

 

نيافتم

هیچ مردی جز او نیافته ام ...

این روزها، از رفتن مردی سخن می رود که بی آنکه دیده باشمش، او را مرد می دانم ... "علی" را می گویم،علی مردی که دستان پینه بسته اش راز امامتش بود ... "علی" ...

یادت می آید، یادت می آید به نشان مهر می خواستی کتاب سخنانش را به من ببخشی ...

من نخواستم، من او را بی آنکه کلامی بگوید با دلم احساس می کنم، من او را از تو که از بر می کنی حرفهایش را ، بیشتر می شناسم، من می خواهم در راهی که برگزیده ام چون او باشم، من عاشق باقی خواهم ماند ...

و باز و باز و باز بیشتر از همیشه "علی" را دوست خواهم داشت

بر او سلام ...

مهربان! بیش از چهل گذشت می دانم ... اما می دانم که ارزشش را دارد تا همه عالمیان بر او سلام بفرستند ... می توانی با تمام عظمتش دستانش را در دستانت بفشاری و بر او سلام بفرستی!

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 15:58  توسط پروانه عاشق  |