![]() |
|
از پرسه زدن خسته شده ام سیاهی شبها شهر را در آغوش گرفته از پرسه زدن خسته شده ام چرا دادرسی نمی آید؟! مگر نمی بیند که آبهای آرام نیز غرقه به خونند مگر نمی بیند که قهر کرده اند سرسبزی ها با دشت مگر نمی بیند که قامت کوهساران خمیده مگر نمی بیند که مهر سرد شده و بیگانه چرا دادرسی نمی آید؟! از پرسه زدن خسته شده ام از پرسه در بی خیالی خسته شده ام از پرسه زدن خسته شده ام
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 9:1 توسط پروانه عاشق
|
|
||
|
از باران پاک تر نمی شود |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 12:34 توسط پروانه عاشق
|
|
||
| جنگل لویزان- بی درختی- و برهوت دلهای ما | ||
|
دیدم خمیدگی قامتت را دیدم و شبنم اشکهایت را بر سبز برگهای پر غرور زندگیت دلم بارانی شد خمیدگی قامتت را دیدم و رفتن ها را باور کردم رفتن یارانت را باور کردم روزی گفتم که درخت یعنی زندگی و اینگ باز تکرارش می کنم: درخت یعنی زندگی و مرگ درخت ... چه واژه ای را می توان یافت تا به آنانی گفت که سرسبزی ها را غارت می کنند؟ چه می توان گفت؟؟؟ سکوتم دیگر سکوت نیست سکوتم ناله های پنهان من است سکوتم خفقان نابودی زندگیست و سکوتم ... چرا بوی باران را نمی شنوم؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ آسمان سوگندت می دهم به عظمتت و آبی آرامت شاهدی باش بر غم نبودن سرسبزی ها، شاهدی باش در هنگامه نابودی این سرزندگی ها و ببار همراه با دل پر غصه ام ببار و مگذار اشکی بر برگی از درختی بماند آسمان ببار! |
||
|
2
نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1384ساعت 17:18 توسط پروانه عاشق
|
|
||
|
برایت حرف خواهم زد می بینمت تو بودی آنجایی که حضورت را از بر بودم تو بودی و دیگر زمستان نبود دیگر باد نمی خواست سرک بکشد و از درز پنجره ها راهی به دل ما بیابد دیگر سرما نبود تو بودی و باز از جنس ما اما چرا مادر ما را به سکوت واداشت؟ چرا می خواست رفتنت را کتمان کنیم؟ چرا؟؟؟ ... به بانگ خروس برمی خیزم وضو می سازم و به یادت نماز می خوانم درست در جایی که تو برای آخرین بار خفته بودی درست در جایی که غرق بوسه ات ساختیم و درست در جایی که با تو وداع کردیم ... دیگر زمستان نیست این روزها آسمان پیراهن آبی بر تن دارد و آراسته خود را به زر و زیور خورشید همانهایی که یار رفتنت شدند و تو را در باد و بوران رها نکردند این روزها دیگر زمستان نیست این روزها دیگر سرما بیداد نمی کند ... می خواهی کمکت کنم تا برخیزی؟؟؟ و تو بی کمک من برخاستی و راه را طی کردی راه آشنا بود اما من خیره به قدمهای تو بودم که توان داشت برای پیمودنش من با تو گفتم: می دانی ؟؟؟ و تو گفتی می دانم ... تو اینک همه چیز را می دانی تو اینک در کنار منی در کنار او و در کنار ما اما ... از تو خواستم و آن شد و باز ... رهایمان نساز بمان بمان تا باور کنم طلوع مهر را بمان تا باور کنم سکوت شب را بمان تا باور کنم بودن را بمان تا باور کنم رازهای زیستن را بمان تا ابد بمان یقین دارم که خواهی ماند تا آن روز که زنده ام خواهی ماند همانگونه که گرمی وجودم و ضربان قلبم را از وجود تو دارم تو تا ابد در کنار من و در کنار ما خواهی ماند
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 9:23 توسط پروانه عاشق
|
|
||