![]() |
|
همه عمر خندیدم بر بیهودگی دنیا و غافل بودم که خود نیز بیهوده می خندم
و یک پیرو از جنس احساس: |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 9:14 توسط پروانه عاشق
|
|
||
| برای او از سالهای بی پنجره نوشتم | ||
|
سالیانی گذشت سالیان بی پنجره ای که در حسرتش ماندم و سکوت کردم و تنها نوشتم : آسمان اینجا با من غریبه است آسمان اینجا با من بی نهایت غریبه است آبی نیز آبی آسمان همیشگی نیست آسمان اینجا با من غریبه است و نسیم در این آسمان ناآشناترین است آسمان اینجا با من بی نهایت غریبه است سالیان بی پنجره گذشت چقدر دلم را خوش کردم به صدای باران چقدر در حسرت لحظه وصالش با خاک ماندم و چقدر در دل گریستم کسی اشکهایم را ندید کسی ندانست که در حسرت بی پنجره بودن مانده ام کسی ندانست اگر پنجره ای می بود نیاز به پرده جهیزه دخترکان نداشت پنجره رو به نور باز می شد رو به دشت رو به گلهای وحشی و پایکوبیشان در نسیم و رو به بهار اگر پنجره ای می بود دستانم فضا را می کاوید نیایش می کرد با آسمان و باران می طلبید نم باران کفایتی بود برای لبان داغدیده از حسرتم چه سالهایی بی پنجره گذشت کاش پنجره بود کاش هر دری به اتاقکی باز می شد با پنجره ای رو به گستره دریا و کاش دریا دلان را این پنجره منظر نظری بود برای بازگشت برای بازگشت به آرامش آبی در خلوتی آکنده از صمیمیت و لبریز از موج سکوت ... چقدر کاش گفتم ، باید بروم باید بروم و همه پنجره ها را رو به مهر باز کنم شاید دلها مهربان شوند باید بروم
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 8:12 توسط پروانه عاشق
|
|
||