تبليغاتX
عشق امدنيست نه آموختني
   

 

هيچگاه مينديش كه دستاني ياريگر تو نيست

چنين انديشه كن كه دستاني محتاج ياري توست

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 10:20  توسط پروانه عاشق  | 

   
 

نيايش راز نهان نياز با اوست

2 نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 15:20  توسط پروانه عاشق  | 

  چه کسی بود که گفت ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  
 

باید می رفتم

رفتارهایم از ناهنجاری پر شده بود

دلم جیغ می کشید

بیچاره درد داشت

اما گوش ها کر بودند

نمی دیدند

و چشمها کور

شنیدن کارشان نبود

چه دردیست عاشق بودن و از عشق نگفتن

روزی گفتم تمام دردها از نگفتن حرف دل است

مگر کسی باور کرد...!!!

باور نکردند و این دل هنوز درد می کشد

باند پیچی اش هم کرده ام

شاید این گرما افاقه کند

هر نیم ساعت هم مسکنی به خوردش خواهم داد

نمی خواهم درد بکشد

چرا که می ترسم به درد عادت کند

چه دردیست عاشق بودن و از عشق نگفتن

چه کسی بود که گفت من نتوانستم عاشقش کنم؟؟؟

نمی دانم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کاش رفته بودم!

ماندم که رفتارم از ناهنجاری پر شد ...

کاش رفته بودم ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 9:15  توسط پروانه عاشق  | 

   
 

روز گاريست در قاموس هستي

صداقت بي معناست

و اعتماد واژه ايست ناشناخته ...

حال اگر بخواهم صادق و معتمد سالهاي انتظارت باشم

چه بايد كرد؟؟؟

آيا برايم اين دو واژه را معنا خواهي شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 14:6  توسط پروانه عاشق  | 

  بگذار تقدیمت کنم با دنیایی محبت، شریک اشکهایت شدن دنیایی است برای من ...  
 

با من از عشق گفت ... شاید اولین و شاید ماناترین حسی که تا ابد با او باقی خواهی ماند ...:

زود بود برای قبول باورهای زنانگی وجود ... شاید راه رهایی از  قیود و حتی رکاب زدن بر دوچرخه شور و احساسات جوانی را می بست ...

 حتی جسم و تن نمی خواست بلوغ جسمانی را بپذیرد ... غرق در این پندار همبازی های کودکی ام را به دنبال می کشیدم نه قهر و آشتی و نه ناز و کرشمه زنانه در روابط با دیگران چه از جنس خود  و  چه در جنس او هویدا نبود ..

همیشه می دیدمش، یار بازی های کودکانه و همدم روزهایی که درگیر بزرگ شدن بودم دیدارها کمتر می شد گمانم دنیا با ما قد می کشید ...

آری دیدار ها کمتر و گردش های ما محدود می شد به رفتن به سینما و تأتر و گهگاهی کوه ... چه آسان می نمود رفتن و دل سپردن به راهی که درونم فریادش می کشید چون او همیشه یارم بود می پنداشتم چون من شیفته این مکانها و این زمانهاست ... کاش زودتر می فهمیدم که با من بودن است که او را به هر جایی می کشاند...

کاش !!! آنقدر دوستش داشتم که تصور حایل جنسیت برایم ممکن نبود ...

نمی دانم چگونه این تصورات به ذهنم خطور می کرد من خود را  در حد و اندازه نرد عشق  با او نمی دیدم یا او ...؟؟؟

هنوز به اولین تلمس عاشقانه می اندیشم ... نمی دانم بر پرده مقابلمان چه به تصویر کشیده می شد چرا که گرمی بازوان مردانه اش مرا به رخوتی دلچسب می کشاند اما خود درون نگذاشت در این نشئگی باقی بمانم و به آرامی دست پس کشیدم ... این دیگر تکرار نشد چرا که شاید او می پنداشت من از او گریزانم ...

سالها چه زود می گذرند و گاهی ما را فراموش می کنند همراه خودشان بکشانند ... تنها رها می شویم و ...

خدمت در نظام نظم دیدارمان را از بین برد ... درس در پشت حصار دانشگاه به دور ما حصاری کشید و او باید می رفت آنسوی آبها ... و رفت ...

در تمامی این سالها من او را فراموش کردم و جز گرمای حضورش که در اندیشه هایم صورتم را گلگون می ساخت هیچ چیز بجا نماند....

...

...

...

جلسه تمام شد بسوی قسمت پرمی کشیدم کسی مرا به نام فراخواند برگشتم  باورم نمی شد هیچ باورم نمی شد کلمات از من گریختند نمی توانستم هیچ بگویم و یا حرکتی :

همه توانم را فراخواندم و فریاد کشیدم و نامش را گفتم باورم نمی شد او پس از این سالها ... پس غربت و دوری از او نیز نتوانسته بود مرا از خاطرات با او بودن دور گرداند ...

چه زود سالها جملاتی شدند پیاپی: برایم از ناکامی هایش در ازدواج اولش گفت و نیز ازدواج دومش ...

زمانی که به قسمت باز رسیدم فریاد کشیدم که عشق جوانیم را دیدم ... مرا به سکوت فراخواندند دلیلش را نفهمیدم اما دلیل فریادم را می دانستم که بهترین دلیل حضور او بود که مرا به سالهای بی خبری از وجود زنانه ام کشاند ... سالی چند طی شد ... او باید باز عزم سفر می کرد و باز غربت پناه گذران روزهایش می شد و من در لحظه وداع دستش را به گرمی می فشردم و او دستان مرا : می دانی تو عشق سالهای جوانیم بودی ...

تنها کلامی که بر زبان راندم این بود:

تو نیز ...

و او رفت و باز دفتر خاطرات روزگارم ورقی دیگر خورد...

هیچکدام باورمان نشد که اینچنین یکدیگر را دوست می داشتیم ... هیچکداممان ...

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 8:17  توسط پروانه عاشق  | 

  باور می کنی؟؟؟  
 

دلم برای پرواز تنگ است

پرواز بسوی رهایی

دلم برای رهایی تنگ است

رهایم کن از اسارت چشمانی که یادآوری می کند عشق را

رهایم کن و بگذار باز عاشق شوم

عاشق چشمانی که همواره عاشق بماند

بی آنکه یادش را تکرار کند

رهایم کن!

رهایم کن!

...

...

...

می خواهم تا ابد عاشق بمانم باور کن!

 

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 15:2  توسط پروانه عاشق  | 

  تسلاي دل  
 

دل نيازمند گريه است

تا تسلي يابد

اشك براي بارش

بهانه مي جويد

و گاهي چه دشوار است

يافتن بهانه

و جا و زمان

براي پاسخ به دل

 

2 نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 17:43  توسط پروانه عاشق  |