تبليغاتX
عشق امدنيست نه آموختني
   
 

به جوانی رسیدم

بی آنکه کودکی را تجربه کنم

و اینک دلم برای عروسکم تنگ است

 

2 نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 10:25  توسط پروانه عاشق  | 

   
 

 

اسارت دگر بی معنا

دیوارها پناهی در تنهایی ها

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 10:49  توسط پروانه عاشق  | 

  شانس ...  

 

شانس در خانه ات را نخواهد کوبید

مگر اینکه خودت دعوتش کنی.

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 12:3  توسط پروانه عاشق  | 

   
 

به کدامین گناه ناکرده

باید از عشق گذشت؟!

به کدامین گناه؟؟؟

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 14:51  توسط پروانه عاشق  | 

  تب عشق  
 

من از بادم

چو باد هر سو وزانم

من از آبم

چو آب آرام روانم

من از خاکم

چو بستر بر زمین گستره ام من

من از آتش

دلم پر سوز و پر تش

که این تش در دلم تب آفریند

بجز عشق هم بر آن نامی نماند

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 15:41  توسط پروانه عاشق  | 

  هديه ای ديگر از ليلا  

 

salaam lovely Sheyda, Happy Birthday to you :) This is for you. The name of painting is "Ascent to Love". You deserve the ascent to love beacuse of what is inside you. It's a wonderful, true, painful and dangerous journey. But be careful my friend, discover yourself and appreciate yourself. Cheers, Leila

به عروج خواهم انديشيد

 

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 19:38  توسط پروانه عاشق  | 

  زادروزم و هدیه او  
 

کاش هميشه عاشق بمانم ...

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت 8:29  توسط پروانه عاشق  | 

  یادم به یاد دوستی گره خورد ...  

 

زنان در صندوقچه های معطر به نفتالین می پوسیدند و اینک ...


چرا همیشه رخت آويزی می جویند؟؟؟

تا کی آویزان دیگران بودن؟؟؟

تا به کی؟؟؟

2 نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384ساعت 13:21  توسط پروانه عاشق  | 

   
 

اگر کنجکاوی ها بروند

خانه دل

شادی سرا می شود.

2 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 12:40  توسط پروانه عاشق  | 

   

 

تو تنهایی

نیک پیداست تنهاییت

از انتظار پشت پنجره

2 نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 9:1  توسط پروانه عاشق  | 

  کاش کودکی بمانم، کاش ...!  
 

من آن کودک نیستم

من آن کودک سالهای بی خبری نیستم

خود نخواستم، اما

کودکیم را از من ربودند

و مرا به سالهای سؤالهای بی جواب سپردند

من آن کودک نیستم

کاش می گذاشتند همان کودک بمانم

بی خبر

که سؤالی ندارد

2 نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 13:41  توسط پروانه عاشق  | 

  زندگی رسمی به جبر...  
 

زندگی ساده نیست

رسم پيچيدگی های هندسه دنیاست

به دست کودکی

در شب

در سکوت

همه خوابند

و او بیدار به جبر

شب زود تمام شد

و او خواب آلود

تا فردا راه کوتاه

زندگی ساده نیست

ناشیانه راستی ها را رسم می کند بر صفحه رسم

و چه ناراست!

زندگی ساده نیست!

نگاه کن!

پر ز کجی ها ها و ناراستی هاست

راستی فردا نمره رسمش چند خواهد شد؟؟؟

2 نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 8:54  توسط پروانه عاشق  | 

  روزی آیا ...؟؟؟  
 

چرا می پندارد که بزرگ شده است.

چون کتابی بدست می گیرد که مد روز است.

یا به این علت که گمان می کند پیچیدگی نوشتاریش می تواند مایه تفاخر باشد.

ما را دیوانه می پندارد ...

و گاهی می خندد ...

و گاهی ...

بگذار به ما دیوانگی ما بخندد

روزی خواهد فهمید که بیهوده به دیگران خندیده است

آن روز به یقین در آیینه روزگار از خود کودکی را خواهد دید

2 نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 13:53  توسط پروانه عاشق  | 

  آهای خوشی می خرم ...  
 

امروز بازم صدای قار قار کلاغه رو شنیدم

وبازم تو دلم گفتم:

"خدا کنه خوش خبر باشی"

که مدتهاست افتاده ام دوره

سر هر کوی و برزن داد می زنم:

"هر کی خبر خوشی داره بیاد.

بیاد اینجا

بیاد که واسه هر خبر خوشی دنیا دنیا محبت به پاش می ریزم

بیاین،

خبر خوش دارین بیاین."

2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 12:49  توسط پروانه عاشق  | 

  ...  

 

اگر آخرين تقاضاي يك محكوم به مرگ در آغوش يار جان باختن باشد

شما چه مي كنيد؟؟؟

2 نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 18:26  توسط پروانه عاشق  | 

  دلواپسي  

 

دلواپسي هاي زمانه را پايان نيست

چرا كه اگر هيچ موردي دل غم گرفته ات را از آرامش پس نزند

باز دلواپس خواهي بود

كه آيا دلواپس هستي يا نيستي؟!

2 نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 14:37  توسط پروانه عاشق  | 

  عشق یعنی تواضع  
 

 راز گلهای اقاقیا را چگونه می توان فهمید؟

 چرا فروتنانه عطر افشانی می کنند؟

و در برابر هجوم دستان طالب، تن به شکست می سپارند؟

من این راز را نمی دانم

تنها و تنها این را می دانم

که عشق است که تواضع می آفریند و ایثار

2 نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 11:31  توسط پروانه عاشق  | 

  امروز هدیه ای داشتم : هدیه ای از یک غریبه آشنا، یک علاقمند و یک دوست  

 

in naghaashi kheyli mano yaade to o sanjaaghak mindaaze. baalaa boland baashi parvaaneye ashegh. --yek gharibeye ashenaa o alaaghemand, yek doost

Dear Leila Thank you so much for nice handwriting. I think you could write better than me. I will happy to have your idea on my web log. Thank you again for your letter and beautiful picture. Please pray for me to be lover forever. You know love, be lover forever

salaam Sheydaaye mehrabaan, az inke hadyeye maraa dar weblogat post kardi va az ebraaze mohabate garmat kheyli mamnoonam. web loge to joz-e webloghaaye morede alagheye mane ke gaahi har rooz be aan sar mizanam. to zarfiate besyaar balaaie baraye eshgh varzidan daari, baraaye zibaa didan o zibaaie khalgh kardan. to por az mehr o shoor o ehsaasi; kalamaatet besyaar latife o kheyli vaghthaa mesle shabnam be del mishine. man oon naghaashi ro faraavaan doost daashte-am. parvaaze sabok o shoorangize oon mano yaade to mindaakht va doost dashtam in ehsaasamo behet ebraaz konam. movafagh o mota'aali baashi,

سنجاقک برآشفت و نوشت، نوشته اش اینجا نیست حذف شد ... اما تهدیدی بود ... عصبانیتش را هنوز به یاد دارم ... اما عذرخواهی عزیزم که خود را دیوانه می خواند اینچنین است:

گاهی اوقات قضاوت يک سويه به نتايج نادرستی ميانجامد . ليلی منو ببخش که واقعا مثل ديوانه ها شدم فشار سختی رو تحمل ميکنم . راستی منظورم ليلا بود نه ليلی ! در ضمن ديوانه از تيمارستان به خانه اش برگشت به ديدنش برويد بدون کمپوت و سيگار و لبخند ...

و نوشته من:

امیدوارم دیوانه دیگر یک سویه قضاوت نکند و لیلا او را ببخشد. البته اگر لیلایش، لیلا همان غریبه ای باشد که آشنای اتاقک های پر پنجره خانه دل من است؛ به یقین او را خواهد بخشید. چرا که آشنای مهربانی است. یک دوست ... در ضمن خوشحالم که دیوانه به خانه اش بازگشت. اما انتظار نداشته باشد وقتی به دیدنش می روم لبخندی بر لبانم نباشد، چرا که من آموخته ام تبسم به دیگران ببخشم. کاش دیگران هم مرا به اندازه خودم می شناختند. کاش...

 

2 نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1384ساعت 15:6  توسط پروانه عاشق  | 

  همه غریبه شده اند  
 

گل های ناز باغچه صمیمیت غریبه شده اند،

ناز می فروشند با فخر.

حوض آبی و فواره ای که آرزوهایم را در اوج و فرودش به همراه داشت دیگر نیست

همراه پدربزرگ و مادربزرگ به خاطره ها پیوستند

خاطرات هم آشنا نیستند

کاش استکانهای مادربزرگ دوباره از چای پر می شد

کاش دوباره دستان لرزان پدربزرگ به وسعت روح بخشنده اش آبنبات قیچی در دستان انتظارمان می گذاشت

کاش باز سفره محبتشان گسترده می شد و باز بر سر سفره غریبه ای بود

غریبه ای که با دل بیگانه نبود

میهمان بود و عزیز

و بر سر سفره مهربانی های پدربزرگ و مادربزرگ آشناترین

کاش هر غریبه ای آشنا می شد

کاش، کاش، کاش ...

2 نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1384ساعت 8:52  توسط پروانه عاشق  | 

  تعبیر زندگی  
 

زندگی تحمل "ناخواسته" نیست

بلکه تغییر آن به "خواستنی ترین" چیزیست

که پیش از تو

دگران در جستجویش بوده اند.

 

میل پرواز

 

 

مدتهاست کبوتر دلم جلد شده است

 

و میل به پرواز دارد

 

پرواز به دوردست ترین سرسبزی که در عمق چشمان عاشقی می جوید

 

عاشقی که با نم اشکی

 

می تواند کبوتر دلم را به اسارتش بکشاند

 

و اشکهایم را به هنگام بوسه تمنا

 

بر دستانی پر . مهربانی ها روان سازد.

 

2 نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1384ساعت 17:33  توسط پروانه عاشق  | 

  بالاخره در خواب دیدمش...  
 

خسته بود

روح تن را می کشید

و تن را آسودن خیالی بود

چشمان کلمات را می کاویدند

"حضور محترم جناب ... جنت مکان خلد آشیان ...

با سلام ...   

.....................................

.....................................

با آرزوی ..."

 با سلام

اما سلامی نبود

با آرزو

اما آرزویی نبود

واژگان، تکرار مکرر تکرار

چرا روز تمام نمی شد

چرا شب نمی آمد

از شب وحشت داشت،

همه عمر.

اما اگر شب می آمد، او می رفت

بستر آرامش را می خواست

دینننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننگ

سکوت شکسته شد

تا کلام بر سپیدی کاغذ نشیند

ماندگار شد

دینگ دینگ دینگ

می خواستند کلام بریزند در گوش شنودن

اما نمی خواست

کاش صدا بی صدا بود

....

....

قیژ قیژ در صدای فریاد چرخشش بود

و در باز شد

آمد

بیگانگی رفت

از عطر آشنایی ها پر شد

دستان او

پرده را بسویی کشید

نور چشمانش را زد

ظلمت رفت

گلها عاشقانه در کنار هم بودند

صدای آب می آمد

...

...

دنیا چه می درخشید...

***********************************

.................................................... "در خواب نمانی، صبح دمیده، به کارت نمی رسی؟؟؟"

روح به قالب تن در آمد

تن بیدار شد

روز و تکرار آغاز شد.

2 نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1384ساعت 10:22  توسط پروانه عاشق  | 

  عشق آمد  
 

در عبور ثانیه از پهنه دوار زمان

لحظه ای این عقربک از حرکت بازماند

و این لحظه ای بود که عشق آمد.

2 نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384ساعت 17:41  توسط پروانه عاشق  |