تبليغاتX
عشق امدنيست نه آموختني
  باورش مي كنم  

وقتي مست بود و مدهوش، گفت

اشك، ترنم نگاهش.

وقتي هوشيار بود، گفت

تبسم، ضربان گفتارش.

كداميك را به باور بنشينم:

اشك نگاهش؟‍‍

ضربان گفتارش؟

...

مهم حقيقت ترس است كه در صدايش موج مي زد.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384ساعت 21:12  توسط پروانه عاشق  | 

  عشق تعهدی بی چون و چرا  

 

عهد و پیمان ایجاد قوانینی برای اشخاص می باشد که آنان را ملزم به اجرا می سازد.

گاهی بر صفحه ای سند می گردد تا به ضرب قانون ناظر بر آن، تخطی پیمان گذاران را مانع گردد که برغم همه نظارت ها،گاهی سند در ذهن مهر بطلان می خورد.

و اما عهدی دیگر، فرد بی قانون و سند معاهده ای یکطرفه را بر دلش نقش می بندد و یکتا ناظر ایفای تعهدات قانونی خود شده ملزم به اجرای بی چون و چرای مفاد آن تا به ابد می گردد. عشق عهدی از گونه دوم است.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384ساعت 11:21  توسط پروانه عاشق  | 

  خستگی  
 

خستگی نموداری صعودی داشت در صدایش

پرواز پرنده خسته ای را به یادم آورد که به آشیان بازمی گردد

اما دست تهاجم لانه اش را ویران کرده

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 15:16  توسط پروانه عاشق  | 

  دیروز نیست  
 

دیروز آخرین روز از دلواپسی هایم بود

و اینک دیروز نیست

از دست رفت و با خود دلواپسی ها را برد

و برایم "امروز " ماند

بی تشویش

و غربت بی تو بودن هم

از خاطرم زدوده شد.

2 نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 11:57  توسط پروانه عاشق  | 

  از آنم شو!  
 

تمنای دلم بیهوده بود

تو آنچنان که خواهانم

از آنم نیستی

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 15:37  توسط پروانه عاشق  | 

   
 

سکوت است

سکوت است و نیمه شب

و چه اندکند بیداران!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 14:19  توسط پروانه عاشق  | 

  عاشقش باقی خواهم ماند  
 

درود بر حق و سلام بر او


او که یادش تا ابد در دلم جاری و باقی است. دوستش داشته و دارم و خواهم داشت. نمی داند برای عاشق سراپا شوقی که عشق او سرزنده اش می ساخت چه دشوار است بر خلاف جریان جاری دلش حرکت کند. اما چاره ها از دستم گریختند و من نقاب غوغای بیرون بر چهره نهادم تا آتش درون را از دیدگانش پنهان سازم.

چه دشوار است اما چه بیچاره است این عاشق چرا که راه حرم عشق را خود بر من بست. شاید روزی بفهمد که چگونه دوستش داشتم و چطور دوستش دارم. شاید روزی بفهمد. تا آن روز بغض را پنهان خواهم کرد و چون دیوانگان فریاد خواهم کشید عشق را به سخره خواهم گرفت و بر خود نفرین خواهم کرد اما عاشقش باقی خواهم ماند. تا آن روز ...

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 8:47  توسط پروانه عاشق  | 

  بهارم بیا  
 

امروز به عظمت دلهای پاک عاشقان در دل عاشقم غم انباشته شده

که این غم از این است عشقم بی هیچ شکوفایی پژمرده می گردد.

چاره اش بهار است و این بهار تو هستی

بهارم بیا

گلهای عشقم را شکوفا ساز

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384ساعت 16:29  توسط پروانه عاشق  | 

   

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384ساعت 14:41  توسط پروانه عاشق  | 

   
سلام

امروز دیوانه ای از دیار عشق آمده و با شما حرفهایی دارد.

بر او ببخشایید که ضد و نقیض می نویسد ، از عشق به جنون رسیده ...

نمی گویم نامم چیست و نام او چه!

اما بدانید این دیوانه از عشق گفت و نوشت و عاشق شد

اما هر عاشقی دیوانه می شود

امروز و شاید روزهای دیگر دیوانگی هایش را تحمل کنید

 بگذارید بازگردد به خانه ای که لبریز عشق است

و شما هر روز از نوشته هایش به نیکی یاد می کردید

امروز او در جدال است و می خواهد پیروز شود

اگر پیروز شد

عاشق باقی خواهد ماند

و اگر نتوانست بر غمهای دلش فائق آید بار سفر خواهد بست و دیار زندگان را ترک خواهد کرد

کمکش کنید او به عشق زنده است اما امروز دیوانه است

دیوانه دیوانه دیوانه

 

ما هم وسوسه شدیم...

 

... و تمام جرم من

این بود که

موهای زنی

در شعرم

جریان داشت

وقتی پدرم که همه چیز داشت

وسوسه یک خوشه شد

چطور من حق ندارم وسوسه یک خرمن شوم

مادرم می گفت:

"پای در کفش بزرگان نکن"

حق با او بود

من هیچ وقت

"آدم" نمی شوم.

الف- بامداد

آیدا در آیینه

 

 

تا ابد خواهم گریست

 

 

من امشب در هوایت خواهم گریست

 

از برای لحظه های با تو بودن تا به صبح خواهم گریست

 

بی تو هر شب این دلم شادی ندارد

 

از برایت تا ابد خواهم گریست

 

 

 

 

عشق آمد نرم نرمک پا گرفت

 

 از برای با تو بودن تا ابد بيعت گرفت

 

 ليک اينک رفته اي، من گشته ام تنها وزار

 

 از برای هجرتت اين دلم ماتم گرفت

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384ساعت 12:3  توسط پروانه عاشق  | 

  طلب غم  
 

و آرامش ربودی

از سرسبزی هایم

و روحم به وسعت آن غم طلبید.

 

 صبر می خواهم ...

 

تنم تب دار است

 

تبدار غمی جانکاه

 

اینک دستمال نمناک صبر می خواهم

 

خدایا نم باران کو؟!

 

باران لطفت را از من دریغ مدار.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384ساعت 9:42  توسط پروانه عاشق  | 

  غربت  
 

غربت آن زمان نیست که بار سفر بندی و پشت به آشنایی ها کنی

هرگاه در میان آشنایان، کسی را برای شنیدن حرفهای دلت نیافتی

یک غریبه ای.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384ساعت 9:38  توسط پروانه عاشق  | 

  بخت عشق  
 

خوابید

آرام خوابید

بخت بیدار گشته ام از عشق، خوابید

با درد خوابید

و دیگر بختی برای عاشق شدن دوباره ندارم

 

کاش راه رهایی را نشانم دهی
 

زمانی که پا بر جهان خاکی نهادم

از قداست خاک

خاکی که وجودم از آن سرشته شده

به وجد آمدم

و عاشقانه قدم برداشتن را آغاز کردم

وجودم عاشقانه رشد کرد

و من در تکاپوهای روزانه ام در سالهایی که همگان زندگی را همگام با دیگران می پیمودند

من زندگی را با خودی عاشق در وجودم به تجربه نشستم

اما من عبث پیمودم زندگی را

و اینک همه پندارم این است که شاید آن گوی تیره و تار

 که در رویاهای دست نیافتنی بسویم می آمد

 تو بودی

تو که مرا در گردابی از هوسهای بیهوده اسیر ساختی

و اینک به این می اندیشم

رویاهایم تکراری داشت در این عالم

و این تکرار مرا شرمسار وجدانی ساخت

که هنوز در وجودم بیدار است.

و هشدارش این بود که باید از گرداب بی خبری رها گردم

کاش راه رهایی را نشانم دهی

کاش، کاش، کاش

 

اسارت آرام

 

 

در آتش ملتهب عشق گداختم

 

سوختم

 

از من خاکستری بر جای ماند

 

خاکسترم به دست طوفانهای زمین به گستردگی دریای آرامش سپرده شد.

 

و دریا، دریای آرامشم در اعماق تاریکی هایش مالکش گشت

 

و در این تملک ذهنم را شریک خود ساخت

 

طوفانها درنوردیدند، ذهنم را طوفانهای چراهای وجدان درنوردیدند

 

زمهریر نفرت بر آرامش آبی ام احاطه یافت

 

آرامشم سرد شد، سرد سرد، یخ شد.

 

و التهاب بجای مانده در ذرات خاکسترم راه به جایی نبرد.

 

راه به جایی نخواهد برد.

 

اینک آرامش آبی ام آرام است.

 

آرامتر از پیش

 

که به اسارت در زیر توده های عظیم یخ خو گرفته است.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384ساعت 9:33  توسط پروانه عاشق  |