تبليغاتX
عشق امدنيست نه آموختني
   

عاشق و رها ...

 

2 نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 7:54  توسط پروانه عاشق  | 

   

اگر قطره ايم، دريادل شويم

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 9:9  توسط پروانه عاشق  | 

   

افلاطون می گويد:

" اگه با دلت چيزی يا کسی رو دوست داری آن را  زياد جدی نگير،

ارزشی ندارد،

زيرا كه  کار دل دوست داشتن است،

مثل کار چشم که ديدن است،

اما اگر يه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی،

اگر عقلت عاشق شد،

بدان که داری چيزی را تجربه می کنی که اسمش عشق است.

 

بگذار سرم را بگذارم رو سينه ات

با سرانگشت محبتت گيسوانم رو به بازي بگير

و به آرامشي فكر كن كه عشق با خودش مي آورد

مي بيني موهايم چه موجي دارند؟؟؟

آرامش ببخش!

من گرمي دستانت را احساس مي كنم

از سرانگشتانت اشتياق مي بارد

سينه ي تو دشت

يك دشت سبز

بگذار تمام رخسارم در دشت سينه ات گم شود

دستانم اشتياق دستانت را مي خواهد

من عشق را مي فهمم

مي توانم حروفش را با انگشتانم هجي كنم

من مي خوانم

و تو بشنو

سكوتي ديگر نيست

عشق فرياد مي كند

من گمگشته دشت فراخ سينه تو

و تو در عمق درياي گيسوانم

و چشمانم در دلهره عاشقي غرقه

التهاب در تمام تن

لبها سكوت مي كنند

و چشمان سخن عشق مي گويند

و تو عاشق تر مي شوي

و من عشق را دگر بار بر تن مي كنم

عشق به رنگ آسمانهاست

عشق مملو از گلهاي صورتي است و شكوفه هاي زرد

عشق به سرسبزي دشت آرزوهاست

عشق اگر سياه نيز باشد

جز عظمت نيست

عشق چون حركت مورچگان است

تمام تنت را تسخير مي كند

تو با معشوق و او با تو يگانه مي شود

ديگر من بي معناست

ديگر تو وجود ندارد

ما سرود عشق مي خواند

ما در زمزمه آبشاران شريك مي شود

ما نغمه پرندگان را ديگر مي فهمد

ما آشياني مي سازد

در كنار نهر

در آنجا كه كوه عظمت عشق را يادآور است

در آنجا كه بيكرانگي دشت

يعني گستردگي عشق

ما ديگر عشق را مي فهمد

براي او عشق يعني عشق و ديگر هيچ

تمام اين عشق تقديمت

تمام اين عشق

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 8:19  توسط پروانه عاشق  | 

   
 

بقاي عشق يعني استتار؟؟؟

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 10:0  توسط پروانه عاشق  | 

  هو مدد- يا پير مدد  
 

هميشه قرار نيست آدم از يك جا فرار كند برود يك جاي ديگر.

پاري وقت ها لازم است از خودش فرار كند بشود يك خود ديگر.

                                                                 

                                                               آهسته وحشي مي شوم- حسن بني عامري

يادت مي آيد به مهرباني مرا به نظاره آيينه فراخواندي؟! ديدم ... خود را در آيينه ديدم ... اما از ياد برده بودم كه بيش زماني است غبار از آيينه برنگرفته ام. آنچه از خود مي ديدم تيره بود  و اينك ...

اگر فرمانم دهي  دستمالي برمي دارم و گردگيري مي كنم ...

 

2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:12  توسط پروانه عاشق  | 

  علی ...  

 

ز ليلی من شنيــــــدم يا علی گفت

به مجنون چون رسيدم يا علی گفت
مگر اين وادی دارالجــــنـون اســت

که هر ديوانه ديـــــدم يا علی گفت
نسيـــــمی غنچه ای را باز می کرد

به گو ش غنچه ديــدم يا علی گفت
چمن از ريزش بــــــاران رحــــمت

دعائی کرد او هـــــــم يا علی گفت
خمير خاک آد م را ســر شتنــــــد

چـــو بر خـــاست آدم يا علی گفت
مسيـــحا هم دم از اعجــاز مــی زد

زبس بيچــاره مـــريـم يا علی گفت
علی را ضر بتی کـــــاری نمی شد

يقينـاً ابن ملــجـــــم يا علی گفت
مـــگـر خيبر ز جايش کنده می شد
بــــدان آنجا علی هم يا عـلی گفت

 

نيافتم

هیچ مردی جز او نیافته ام ...

این روزها، از رفتن مردی سخن می رود که بی آنکه دیده باشمش، او را مرد می دانم ... "علی" را می گویم،علی مردی که دستان پینه بسته اش راز امامتش بود ... "علی" ...

یادت می آید، یادت می آید به نشان مهر می خواستی کتاب سخنانش را به من ببخشی ...

من نخواستم، من او را بی آنکه کلامی بگوید با دلم احساس می کنم، من او را از تو که از بر می کنی حرفهایش را ، بیشتر می شناسم، من می خواهم در راهی که برگزیده ام چون او باشم، من عاشق باقی خواهم ماند ...

و باز و باز و باز بیشتر از همیشه "علی" را دوست خواهم داشت

بر او سلام ...

مهربان! بیش از چهل گذشت می دانم ... اما می دانم که ارزشش را دارد تا همه عالمیان بر او سلام بفرستند ... می توانی با تمام عظمتش دستانش را در دستانت بفشاری و بر او سلام بفرستی!

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 15:58  توسط پروانه عاشق  | 

  مردانگی چقدر زود تمام می شود  
 

خانه خالی شد باز

- اجازه می دهی دگر بار عاشق شوم؟؟؟

-عاشق آن دگر شو!!! خواستم  همین را، نفهمیدی؟؟؟

خودش نخواست

مردانه به کنارم آمد، خودش گفت

مردانه عاشق شد، خودش گفت

مردانه با من یگانه شد، خودش گفت

و مردانه رفت، این را هم خود خودش گفت

 

2 نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 10:8  توسط پروانه عاشق  | 

  چگونه باورهای انسان فرو می ریزد؟؟؟  
 

باورم نمی شد، صدای او بود؟؟؟ باورم نمی شد ...

در صدایش شیطنتی آرام، گهگاهی چشمک می زد، خودش می خواست پندارم خواب بودن تمامی احساساتش باشد، می خواست که من گمان کنم او با گذشته هزاران سال فاصله دارد ...

چهره اش آرامش عیسوی به من می بخشید آن سالها و اینک صدایش آرامش را از خود تکانده بود ، سعی کرد از پله ها آرام آرام بالا رود و بر بال ابرها بنشیند و به من بنگرد، اما من راه را می دانستم ، برخاستم و بالا و بالا و بالا تر رفتم:

ایده آل ...

به گفته دیگران او می توانست یک فرد ایده آل باشد، به او گفتم شاید این پندار آغازگر راهی باشد برای او ، اما ایده آل بودن مطلق نیست نسبی است. او نمی تواند همیشه اینگونه باشد ، به یقین همیشه فردی حضور دارد که انکار کندش ...

ضربه را زدم، البته ناخواسته

آرام شد و دیگر سخنی از خلوتی که تنها سکوتش را سخن دو همراه بشکند به زبان نیاورد  ، گفت که اینک سازی می نوازد ، سازی که سنت ها را ، باور او را ، اعتقاداتش را می شکند و در نواختن و نوازشش برتر شده است

آه که چقدر از باورهایش دور شده بود، تمامی باورهای مرا نیز فرو ریخت

می خواست بداند دوستش دارم

و گفتم تا جایی که ایمانم لطمه نخورد آری ...

 

و رفت ، رفت تا در سکوت خلوتش به باورهایی نو بیندیشد ... رفت ...

2 نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 8:42  توسط پروانه عاشق  | 

  و اما ...  
 

یکی نیست بهش بگه وقتی نمی شه، چه اصراری داری که بشه؟؟؟

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 8:43  توسط پروانه عاشق  | 

  تنها با یاد  
 

بیشه ای بیش از پیش تنها

و خاک بوی نمی داشت آغشته به عطر آغوشش که خوفناک  به خفتگان آرام می بخشید

و او همه تن چشم

درد اینجا بود

که بیش می دید

و بیش دیده می شد

و زن این را می دانست

صدای سوختن چوبها در آتش امیدی بود که روشنا باقی خواهد ماند

و روشنا روزنه ای که می توانست آرزوها را ببیند که به کنارش می آیند

آرزوهایی از جنس لطیف برگ اکالیپتوس

در این آرزو زبان گنجشک جیک جیک می کرد

سرو می ایستاد

و بادام ....

چه سخاوت داشت

در رویاهای آن زن "مردی که مرده بود" باز شکل گرفت

افسانه ای که تمام پندار جوانیش با آن آمیخته بود

و اینک بادام سخاوتمندانه روغنش را به زن بخشید

و دستان زن

بر قداست اندام آن مرد بوسه زد

مردی که مرده بودنش پنداری بود که می رفت

می رفت تا در دورترین دور گم شود

او به دستان زن و به عشق دستان او زنده شد

روغن بادام

و تقدسی تا به ابد

دستانش پیچ و تاب اندام زنانه اش را ستود

باورش نمی شد

هنوز می توانست نقش عشقه آفریند

هنوز می توانست

اندامش گرم شد

و آغوشش گرمتر

آنچه را داشت تقدیم قداستی کرد که باورش داشت

و اینک هیچ نمی خواست

او سالها انتظار را در "دوستت دارم" معنا کرده بود

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 14:59  توسط پروانه عاشق  |